از مدیر موفق تا ربات خسته؛ چرا دیگر کاری که دوست داشتم برایم بی‌معنی شده است؟

من کامران هستم، مردی ۴۶ ساله که بیش از دو دهه در حوزه بازاریابی دیجیتال فعالیت کرده‌ام. تا چند سال پیش، همه چیز خوب پیش می‌رفت: پروژه‌های بزرگ، تیم‌های موفق، و حتی چند جایزه معتبر در کارنامه‌ام. اما حالا احساس می‌کنم در یک چرخه معیوب گیر کرده‌ام. هر روز صبح با این فکر از خواب بیدار می‌شوم که "امروز باید چه کار کنم تا ثابت کنم هنوز مفید هستم؟". مشکل اینجاست که دیگر انگیزه‌ای برای خلاقیت یا حتی تعامل با همکاران ندارم. وقتی در جلسات شرکت می‌کنم، به جای گوش دادن به ایده‌ها، دائم در ذهنم محاسبه می‌کنم که چطور می‌توانم سریع‌تر از بقیه حرفم را بزنم تا کسی فکر نکند من دیگر "از مد افتاده‌ام". حتی وقتی پروژه‌ای را با موفقیت به پایان می‌رسانم، به جای احساس رضایت، فقط یک خستگی عمیق دارم که انگار هیچ چیز واقعاً مهم نیست. جالب اینجاست که این احساس فقط به کار محدود نمی‌شود. در خانه هم دائم در حال چک کردن ایمیل‌ها یا فکر کردن به گزارش‌هایی هستم که باید آماده کنم. همسرم می‌گوید من "حاضر غایب" شده‌ام، و راستش را بخواهید، حق با اوست. حتی وقتی با بچه‌هایم بازی می‌کنم، ذهنم جای دیگری است. حالا سوال من این است: آیا این فقط یک خستگی موقت است که با یک استراحت کوتاه برطرف می‌شود، یا نشانه‌ای از یک مشکل عمیق‌تر؟ چطور می‌توانم دوباره به کاری که زمانی عاشقش بودم، علاقه‌مند شوم؟ آیا باید به دنبال تغییر شغل باشم، یا اینکه باید یاد بگیرم چطور با این وضعیت کنار بیایم؟ من نمی‌خواهم به عنوان کسی که "دیگر نمی‌تواند" شناخته شوم، اما نمی‌دانم چطور از این دور باطل خارج شوم. آیا تجربه‌ای مشابه داشته‌اید؟
پاسخ سوال خود را پیدا نکردید؟
با روشن به صورت ناشناس و رایگان برای اولین گفتگو چت کنید